منوچهر خان حكيم

283

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اطراف و جوانب آن دشت نگاه مىكرد ، در كمين صيد بود . از قضا پادشاه ملك سرانديب كه او را جهان شاه مىگفتند ، با وزير و جمعى از انيسان خود در آن دشت از براى شكارآمده بودند كه گذارشان به دامنهء آن كوه افتاد . القصّه ، غياثان جماعتى را ديد با خود انديشيد : چون مدّتى بود كه در طلسم بوده‌ام و گرسنگى بسيار خورده‌ام ، برو از اين جماعت آذوقه بگير . پس آن سگ از فراز آن كوه به زير آمد . اما چون آن جماعت علامت ديو را ديدند از دور بر اطراف و جوانب متفرق شدند . از قضا پادشاه با وزيرش در پهلوى هم مركب مىتاختند . غياثان رسيد هردو را ربوده ، بدر رفت . آمد تا به جاى خود ايشان را به زمين نشانيد و بعد از آن احوال پرسيد كه : شما كيستيد ؟ وزير گفت كه : اى شهريار ! اين مردپادشاه ملك سرانديب است و من وزير اويم ، به شكارآمده بوديم بدين مقام رسيديم . ديو با خود گفت : خوب شد كه آذوقهء ساليانه از جهت نگاه داشتن پادشاه از براى خود پا به جا مىتوانم كرد . پس ديو روى به جانب وزير كرد و گفت : من تو را رخصت مىدهم تا آنكه پيش مردم سرانديب روى و خبر بديشان دهى كه : پدر هراس هفت‌سر كه او را غياثان گويند ، در طلسم داود در بند [ بوده ] ، خلاص شده و به مقام فرزند خود آمده پادشاه شما را گرفته است ؛ حال اگر مىخواهيد كه پادشاه شما را نكشد و شب و روز نيايد شما را نگيرد و آزار نرساند ، مىبايد شما هرروز سه نفر آدم از براى خوراك من به دست كسى دهيد با هفت خيك شراب بياورد در پاى فلان درخت ، آدم‌ها را بدان درخت ببندد و خيك‌ها را بگذارد برود تا هرگاه من دماغى داشته باشم بيايم طعمهء خود را صاحب شوم ، اگر آن‌كه از گفتهء من سر بپيچيد ، در شبانه‌روزى صد كس را از شما بربايم و كباب كرده بخورم و آسايش شب و روز به شما نگذارم . القصّه ، كه غياثان بعد از ايراد اين سخنان ، وزير را رخصت داد تا متوجّه به جانب شهر سرانديب شده و تمام كدخدايان آن ملك را جمع كرد و پيغام غياثان را بر ايشان گفت . ايشان با يكديگر صلاح ديده ، لاعلاج راضى شدند و در ميان خودشان قرار دادند كه هر روز آن مقررى را به ديو دهند تا آنكه چند روزى بگذرد و بعد از آن فكرى دربارهء او